اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش
بشکست عهد چون در میخانه دید باز
شراب خانگیم بس می مغانه بیار
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن میکده فردا نکند در بازم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
سلامتیت ساقی پر کن پیمونه رو