دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در کس کرم و وقت طرب مي گذرد
چاره آن است که سجاده به مي بفروشيم
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي
لاجرم ز آتش حرمان و هوس مي جوشيم
مي کشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دور که بي مطرب و مي مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيم که در موسم گل خاموشيم
سلام داش عباس ;)
پاسخ دادنحذفچطوریایی؟
دادا ترکوندی با این همه آپ
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست
پاسخ دادنحذفنازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم
به سلامتی همه رفقای قدیمی!
مهربان...
پاسخ دادنحذفساعت الآن دقیقا خواب است
- و من و پهنه کاغذ بیدار
روی تو در نظرم نقش نخست ،
و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش
و خود او می داند ؛
که دلم آنقدر آغشته به توست ؛
که اگر از صف فردوس برین ،
طیفی اندازه صد نور میسر سازد
من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت!
دادا چی میشد این بیماری فرهنگی خوب میشد...:(
پاسخ دادنحذفآنقدر شاعرم امشب که زمین ،
پاسخ دادنحذفدر پی زمزمه ام مست شده ست
سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز
گوشهایش به من آویزانند
آنقدر شاعرم امشب که دلم ،
از پس سینه برون آمده باز
او نگاهش به من است
من نگاهم به قدم رنجه تو
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،
روح روحانی تو حال مرا می فهمد...